خیلی ,آیینهامروز یک مانتو شلوار سرمه ای و یک مقنعه ی مشکی پوشیدم.شبیه کارمند های بانک شدم.همون شغلی که دوسش داشتم و واردش نشدم.رفتم بانک و واریز و انجام دادم.وقتی برگشتم داشتم میومدم از پله ها بالا که خودمو تو آیینه ی راهرو دیدم.برگشتم عقب و نشستم جلوی آیینه...بخودم نگاه کردم...به زندگی ام فکر کردم...زندگی که پیش روی دارم...درسته که بخدا توکل کردم اما ....دیشب بهش پیام دادم و گفتم بریم مشاوره...گفت آره خیلی خوبه بریم...بمامان میگم دنبال جا باشه...

نگرانم....خدایا تنهام نذار التماست میکنم من خیلی دعا کرده بودم...خیلی عذاب کشیده  بودم...توروبه مهربونیت قسم....

منبع اصلی مطلب : بهانه ی عاشقانه
برچسب ها : خیلی ,آیینه
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سبد بلاگ : آیینه