خیلی ,ساعت ,گفتم ,پارکدیروز مامانش زنگ زد که میاییم دنبالتون با پسرم بریم بیرون.خوشحال شدم خیلی چون دلم براش تنگ شده بود.به اصرار مادرش رفتم جلو نشستم.از این کار خیلی بدم میاد ولی خیلی اصرار کرد...هیچی صحبت نمیکردم.عقب صدای صحبت مامانا میومد.داشتم فکر میکردم یعنی راستی راستی من دارم جواب مثبت میدم.یعنی واقعا این همونیه که قراره باهاش ازدواج کنم...بعد گفت خوبی؟گفتم مرسی.گفت چه خبر..گفتم سلامتی..با لبخند...

گفت میخوام ببرمت پارک...گفته بودی پارک و دوست داری...لبخند زدم...

خیلی رووم نمیشد حرف بزنم...این سومین باری بود که میدیدمش...اما اون خجالتی نبود...

خلاصه که بعد از یک ساعت به پارک مورد نظر رسیدیم و مامانا یک جا نشستن ...ماهم انقد رفتیم تا خسته شدیمو یک جا نشستیم...روی یه نیمکت...حالا انقدر نزدیک بودم که همه چیز را با دقت بیشتری میدیدم...چند تار موی سفیدش را...گفتم عه موی سفید دارین...گفت آره خوب شده بودم بازم درومدن...

گفت دلم برات خیلی تنگ شده بود....یه حس خاصی بهت دارم...

دروغ نگم خیلی خرم کرد

بعد از یک ساعت خاطره گویی های من رفتیم به سمت مامانا و قرار شد بریم کافی شاپ ...و دوباره یک ساعت تو ماشین

داشتیم که از ماشین پیاده میشدیم یه جعبه ی بزرگ چوبی برداشت...گفتم این چیه...گفت سورپرایز شما...وقتی نشستیم رو صندلی اینو گذاشت روی میزو بازش کرد گفت تقدیم با عشق....پر بود از گل رز قرمز...لاکچری رز....

منم ذوق زده شدم....

خوابم نمیبره ....همش تو فکرم...اینکه این خوبه...بده...نکنه اولشه...نکنه عوض شه....

بازم نمیدونم ...ولی میدونم من باید خوشبخت ترین دختر دنیا بشم..

ان شاالله که خدا همه رو به آرزوهاشون برسونه

منبع اصلی مطلب : بهانه ی عاشقانه
برچسب ها : خیلی ,ساعت ,گفتم ,پارک
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سبد بلاگ : دیروز 30شهریور عید غدیر خم